تبليغاتX
بهار عشق ...!

باورم نمی شود ۶ سال گذشت. وای خدای من یعنی حقیقت داره؟. یکی مرا از خواب بیدار کنه. باورم نمی شود. امروز داشتم وبلاگ خودم را می خوندم و به یاد گذشته می افتادم. تاریخ اولین ارسال مطلب در این وبلاگ بهمن ۱۳۸۴ بود. وای خدای من. پیر شدم. کمرم شکسته و کم کم دارم حس می کنم پوست بدنم داره چروک میشه. آخه مگه آدم چقدر زنده است ؟. میانگین کل عمر انسان ۷۲ ساله. یعنی ۷۲ تا بهار را می تونی با چشم ببینی. تازه چندین سال از این ۷۲ سال کودکی هست که آدم هیچی نمی فهمه. چندین سال هم پیری است که بازم آدم مریض میشه. وای خدا ۶ سال از بهترین عمرم را تو غم و غضه گذراندم. الآن که دارم فکر می کنم من ۲۴ تا بهار را دیدم و گذراندم. اما هیچی یادم نمیاد از اون بهار های که گذشته. عید پاریال کجا بودم ؟پیارسال چطور ؟ بهار چند سال قبل چه کار کردم ؟  آیا شما یادته ؟. فکر نمی کنم یادت باشه. اما یک بهاری هست که هیچ وقت یادم نمیره. "بهار عشق". چه زیبا بود. بهار عشق رویا بود. این تنها بهاری است که برای همیشه در خاطرم میماند.

نوشته شده توسط سحر و حميد در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 9:44 | لینک ثابت |

برو اي عشق ...

برو اي عشق ميازارم بيش ... از تو بيزارمو از کرده خويش

من کجا اين همه رسوايي ها .. دل ديوانه و شيدايي ها

من کجا اين همه اندوه کجا ... غم سنگين چنان کوه کجا

من پرستوي بهارانم بود ... عالمي روح و دل و جانم بود

تا تو اي عشق به دل جا کردي ... سينه را خانه غم ها کردي

سوختي جان و پر و بالم را ...  آرزوهاي فراوانم را

دل من خانه رسوايي نيست ... غم من نيز تماشايي نيست

کودک مکتب تو جانم سوخت .. آتشي بود که ايمانم سوخت

عشق من گرم و دل و جانش کرد ... شعر من رخنه به ايمانش کرد

چشمم آموخت به او مستي را .. پا نهادن به سر هستي را

بافت با تار اميدم پودش ... برد از ياد و نبود و بودش

بوته خشک بياباني بود ... غافل از عالم انساني بود

مشک شب گشتم و آبش دادم ... سنبلش کردم و تابش دادم

آنچه در جان و دلم بود به صفا ... ريختم در دل و جانش به وفا

رشته مهر به پايش بستم ... تا بگيرد ز محبت دستم

تا بتي ساختم از روي نياز .. شد مرا مايه اميد دراز

رنگ اندوه به چشمانش بود .. در محبت گروعش جانش بود

روز او بي روخ من روز نبود ... به شبش شمع شب افروز نبود

قصه مي گفت ز بيماري دل ... ز غم هجر و گرفتاري دل

زان که شب تا به سحر بيدار است ... ز پريشاني دل بيمار است

باورم شد که گرفتار دل است ... بس که مي گفت که بيمار دل است

عشق رويايي او خامم کرد .. شور و ديوانه گيش رامم کرد

پاي تا سر همه اميد شدم ... شعله ور گشتم و خورشيد شدم

نرگس فتنه گرش دامم شد ... عشق او منبع الهامم شد

پر از او بودم و جادو بودم ... يا نمي دانم خود او بودم

نقش او بود همه اشعارم ... خنده هايم، نگهم، ‌گفتارم

خوب چون ديد گرفتار دلم ... آفتي شد پي آزار دلم

قصه عشق فراموشش شد ... کر ز گفتار دلم گوشش شد

عهد و پيمان را همه ياد ببرد ... دفتر عشق مرا باد ببرد

رنگ اندوه ز چشمانش رفت ... لطف و پاگي ز دل و جانش رفت

شد سرا پا همه تضوير و ريا ... مرد در سينه او مهر و وفا

ديگر او مايه اميدم نيست ... آرزوي دل نا اميدم نيست

آه اي عشق ز تو بيزارم ... تا ابد از غم دل بيمارم

برو اي عشق ميازارم بيش ... از تو بيزارمو از کرده خويش

-----------------------------

دانلود دکمه اين شعر بسيار زيبا (حتما دانلود کنيد)

 

نوشته شده توسط سحر و حميد در شنبه سوم مهر 1389 ساعت 1:35 | لینک ثابت |

عشق کجا بود
 

عشق کجا بود، فراموشت میکنم

دوست داشتنت یک خواب بود ،

برای همیشه ترکت میکنم

همیشه وفادار ماندن خیال است

تو نیز فراموشم کن که بازگشت من محال است

اشکهای من نا تمام است

چهره ی تنهایی برایم آشنا هست

هر چه باشد تنهایی با وفا است

گرچه سرد است ، اما معرفتش بی پایان است

عشق کجا بود ، خاموشت میکنم

دوست داشتنت یک خواب بود

برای همیشه فراموشت میکنم

دیگر حرفهایت تکراری شده ، 

میدانم این روزها کارت گریه و زاری شده

بارها تو را بخشیدم ، اینبار دیگر رفتنم قطعی شده

قلب من جدا از قلب تو

دیگر هیچ احساسی ندارم به تو

دوست داشتن کجا بود، عشق در قصه ها بود

اینها همه خواب و خیال بود

اگر عشق بود

اینک قلب من تنها نبود

دلم در بستر غمها نبود

دل تو بی وفا نبود، اشکهای من آشنا نبود

عشق کجا بود ، فراموشت میکنم

دوست داشتنت خواب و خیال بود

برای همیشه رهایت میکنم. 

نوشته شده توسط سحر و حميد در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 ساعت 10:29 | لینک ثابت |

ناله عاشقي
 گفت تا آخرش با تو میمانم

گفتم آخرش کجاست؟

گفت آخر دنیاست....

گفتم آخر دنیا کجاست؟

گفت از نگاهم پیداست...

گفتم نگاه تو، رو به کجاست؟

گفت نگاهم رو به پایان زندگیست...

گفتم پایان زندگی کجاست؟

گفت لحظه ای که از عشقت میمیرم!

.......
مدتی گذشت ، او مرا تنها گذاشت ، قلبم بی صدا شکست...

میدانستم آخرش همینجاست، جایی که برایم آشناست!

همان زندان غمهاست ، فریاد شکستنهاست!

گفتم اینجا همان لحظه ای بود که گفتی از عشقم میمیری؟

گفت سرنوشت من و تو از هم جداست!

گفتم این بهانه است ، قلب من بازیچه دلهاست!

گفت تقصیر خودت بود ، عشق در قصه هاست!

گفتم اگر عشق در قصه هاست ، پس چرا با من عهد بستی!

گفت تو اشتباه کردی که به پای من نشستی!

سکوت کردم....

اشک ریختم و ناله جدایی سر دادم...

نوشته شده توسط سحر و حميد در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

کاش ..!

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند

تنگناي ســـــينه ها دشت محبت مي شدند

 سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند

 اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب

کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند

گاهي از غم مي شود ويران دلم

کاش دلها همه مردانه قسمت ميشدند

 

..:: نوشته شده توسط حمید ::..

نوشته شده توسط سحر و حميد در دوشنبه دهم اسفند 1388 ساعت 17:33 | لینک ثابت |

امشب به سوگ آرزوهايم ...

امشب به سوگ آرزوهايم نشسته ام و در غم نبودنت

اشك فراق مي ريزم....

امشب شمع حسرت آرزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره آب مي شود

امشب براي مرگ آرزوهايم لباس سياه پوشيده ام

كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه ي دلم مي آمد

كاش امشب تو بودي و دلداريم مي دادي

ودفتر كال آرزوهايم را ورق مي زدي

 
اما ....
 

اما افسوس كه تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست

 

 

نوشته شده توسط سحر و حميد در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ساعت 4:24 | لینک ثابت |

با یاد گذشته

گاهی دلم می خواد فقط بنویسم ... از چی یا از کی ش مهم نیست ... فقط بنویسم ... الان دلم می خواد از دل تنگیام بنویسم ... یه چند وقتیه دلتنگ حال و هوای اوج عاشقی به سرم زده بود ... چه دورانی بود ... ۲۵ ماه قبل تولدش بود .. فکر نکنید یادم رفته بود ... ولی به زبون نیاوردم .. تا بلکه با این کارم تلافی این همه مدت را سرش خالی کنم ... خیلی بچه ام نه !! ... آره خیلی بچه ام ... می تونی بخندی .. بخند و شاد باش .. کسی نیست ببینه ترو ... می تونی راحت باشی ... من می خوام برم با همون عروسک بازی بکنم !!!!!!!!!!!!!! کاش همه مثل من به همین سادگی عاشق بودن ... عاشقی به سادگی یک بچه ... منم دیگه باید به فکر همون عروسک باشم ... آخه می دونید چیه ؟؟ .. تو این دوره زمونه عروسک ها بیشتر پیش آدم می مونن ... عاشق یک عروسک می شم ... ولی عروسکی از جنس سحر ... فکر کنم حسابی قاطی کردم ... آره حالم خوب نیست ... همیشه وقتی دلتنگ میشم اونقدر که جایی برای حرف زدن نمی مونه می نویسم ... می تویسم ریز و درشت ، زشت و زیبا ، خوش خط و بد خط! می نویسم و پاره می کنم ... پاره می کنم و پشیمون میشم ... پشیمون میشم و تکه پاره ها رو بهم می چسبونم ... وقتی تکه ها رو بهم می چسبونم یه حرفایی این وسط گم میشن ... مثل همین نونی که اینجا بود ... اینجا ، قبل از کلمۀ "دارم" ... توی کاغذم قبل از انهدام نوشته بودم : "دیگه خسته م ، حوصله ندارم ... دیگه حوصلۀ خودمو تو و زندگی رو ندارم ... میدونی چیه دوستت ندارم " حالا که کاغذو پاره کردم و بهم چسبوندم بازم خسته م ، حوصله ندارم ... دیگه حوصلۀ خودمو تو و زندگی رو ندارم ... اما میدونی چیه هنوزم دوستت دارم عروسکم!!!!!؟؟؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط سحر و حميد در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 21:40 | لینک ثابت |

نگاهم کن

نگاهم کن که من رو به سقوط ام
 نه این منی ست منی که رو به روت ام
 بذار همه ببینن اسمونم بی فروغه
 بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه
 یه کاری کن یه کاری کن نگو سهم من این بوده
 نذار از هم بپاشم من از این تکرار بیهوده
 یه کاری کن یه کاری کن که می ترسم از این اوار
 یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ای یار
 این منم پرشکسته خسته ی خسته
 از خودم بیزار پر و بال شکسته
 ببین اسیر بن بست جنون ام
 نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم
 نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم
 نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم

نوشته شده توسط سحر و حميد در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 5:3 | لینک ثابت |

عشق مرده
 چه زود غروب مي کند
 آفتاب من
 چه زود سايه ام به ديدنم شبانه از ديوار بالا مي آيد
 تا نام تو را
 بارها بگویم
 فریاد بزنم
 ...
 با هم بودنمان چه زود گذشت
 و چه زود هم تمام شد
 ولی با آن که تو زود فراموش کردی
 من هنوز نتوانستم فراموش کنم
 بارها به همان یاد گذشته جای همیشگی رفتم
 اما عشقم که برود
 همانطور که رفت
 حتی گل های قالی هم پژمردند
 براي بغض من
 به سحر بگو شبنم هايش را تا شب جا بگذارد
 من هميشه در خاموشي با اشک هايم
 بازي مي کردم
 اين شهر ديوانه زياد دارد
 من را به خودم مي بندند
 دور من دنيا چرخ مي زند
 ...
 فصلي که مي گذرد
 مرده
 ياد ش به خير باد
 براي من از پاره هاي دفترم
 ازشعرهایم
 نوشته هایم
 يادي چهل تکه بدوز
 يا پيراهني
 براي جنگل
 ...
 از دوستت دارم
 خسته شده ام من
 
 چرا بال هايم را قيچي کردی
 مبادا همراهت بیایم
 من بعد تو با مرگ فاصله ای نداشتم
 مرگي که از قالب من با تو حرف مي زند
 ...
 کمي به گذشته فکر کن
 کمی به من فکر کن
 به کاری که به من کردی
 بد کردی
 ولی حالا چرا پشت نقش هاي گم نام
 غم نامه مي نويسي به نگاري که نگاهش نمي کني
 من خودم باشم
 يا مانند تو
 ...
 عشق در شهامت دوست داشتن ماست
 که قدرت دارد

-----------------------------------------------

سلام به همه با معرفتا ...

نمی دونم چرا سایت بلوگفا خراب شده ... یوزر ها برای ورود با پیام زیر مواجه می شوند:

عضویت شما از طرف مدیریت وبلاگ غیر فعال شده

برای اطلاع بعضی ها این مطلب واجب بود ...

 

 

نوشته شده توسط سحر و حميد در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 19:26 | لینک ثابت |

تو بی خیال عشق باش و فقط برو ......

در این دنیا ، در پیچ و خم  کوچه های  بی چراغ ، یا روشنی خیابان های  پر ازدحام که قدم می زنی و در گنگی یک احساس پوچ  ، که پرسه می زنی ، هرگز به خاطرت خطور نخواهد کرد در دل آنکس که بی صدا و بی تفاوت از کنارت ره می سپارد چه می گذرد .

نمی دانی که او با کدامین احساس  مبهم خویش گلاویز شده و با کدامین خاطره از گذشته ی خود دست و پنجه نرم می کند .

و گاه ، چنان غنی از هر گونه احساس و یا شاید سرشار از غروری ، که پرواز روح عاشقی را که از کنارت آرام ره  می سپارد نمی بینی و ناله ی نگاهش را نمی شنوی .

و آنجا که روح او دست در دستان پر التهاب تو سپرده و تا بی نهایت با تو قدم می زند ، تو نیستی تا ببینی در ساحل دریای دلش ، چه آتش فشانی سر از زمین برآورده و نمی بینی که سرمای امواج  نگاهت ، چگونه گداخته های مهر او را به آذرین های نفرت از تو مبدل می سازد .

نمی دانم که نمی دانی  یا نمی خواهی بدانی که با روح دیگری چه می کنی آنگاه که در سرمای جانسوز نگاهت ، هستی دیگری  را به آتش میکشی .

آنچه که من می گویم یا می نویسم ، نه برای دل پاره پاره ی خودم است که به تفاسیر فلسفه گونه ی شما از عشق یک جانان بی وفا آتش گرفته است و نه خطاب به ناجوانمردی است که باز هم شما در خیالات خود او را به فلک می بندید ، بلکه  قاعده ای جهان شمول و همه گیر  است .

شاید بتوانید در نظریه نسبیت انیشتین آن را جستجو کنید ، شاید در شعاع کووالانسی  بین دو اتم یا شاید هم در لابه لای  اتحاد مزدوج بشود سرنخی از آنچه من می گویم بدست آورد!

 ولی هر چه هست ، برای همسایه ی کنار دستی و بقال محله نیست . برای من است ، برای تو و برای آنهاییست که هرگز نوشته های مرا نخواهند خواند .

من از نگاه تو می گویم و از قلب دیگری . از عشقی که به قول یک دوست سالهاست به واژه ای رکیک و چندش آور مبدل گردیده است .

بر سر عشق چه آوردند ؟

همیشه همینطور بوده است . چه آوردند ؟ چه کردند ؟ چه اشتباهی مرتکب شدند؟

انگار نه انگار که خود ما نیز روزی یکی از این سنگها را به همین چاه انداخته ایم و حالا که این چاه ، که روزی یکی از رگه های سرچشمه از آن می گذشت و سیرابش می کرد ، خشکیده است ، همه مقصرند به جز ما ، بجز من و به جز تو !

باشد ، خیالی نیست ، بی خیالی را که به مالیات نگرفته اند تا ما خودمان را از آن منع سازیم . مگر ما چه از دیگری کم داریم ؟ عشق خودش تقصیر داشت که نابخردانه در دل ما ره یافت ! مگر ما گفته بودیم که تو را به مقدسات عالم بیا و این دل را به سامان برسان ؟ باز هم می گویم : مقصر خود عشق بوده و بس !

تا بوده همین بوده و هست .

 تو ، بی خبال در جاده ی سرنوشت خویش روانه باش ، هرگز و به هیچ قیمتی از حرکت باز نایست . برو و بگذار آنکه در میانه ی راه دل به نگاهت بست ، جان بسپارد ، ولی تو از حرکت باز نایست !

 ره سپار شو و بگذار دیگری در تار و پود خیالش تو را بهانه ی بودن خود کند ، اما تو فقط برو!

 و اگر دستان ناتوانی به دامان چشمانت آویخته شدند ، با لگد آنها را از خود دور ساز و بازهم فقط برو ...

اما بدان در فراسوی قلبی ، شهری هست که تنها ساکنان آن دیار ، تو هستی و روحی که از بی جسمی سرگردان مانده است .

روحی که ، آنگاه که تو ره می سپردی ، او از خسته جانی عاشق به جا ماند .

اما تو همچنان  برو .....

 

-----------------------------------------------------------

 این آهنگ را دانلود کنید ...   http://files.myopera.com/l2eza/files/0.wma

 

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 7:1 | لینک ثابت |

دلتنگ باران

دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای

زمستان......در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از

درد دل است!نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟
 
پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم....

بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ،

از غصه ها از دلتنگی ها رها شوم....اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم
 
پاک کند ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم
 
سرازیر شده است را پاک کنی....

اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار

تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که
 
بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته است و خسته است......

اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ،

آرزوی غروب و باران را دارم.....کاش غروبی بیاید همراه با باران برای
 
خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز در کنار آن دو باشد.......

اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،

چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......

باران بیا  تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی

شو  و من نیز  از این سرنوشت و  دوری خالی می شوم.....

------------------------------------------------------------

سلام سحر ... خوبی؟ ... یک دکلمه برای دانلود برات می گذارم ... حتما دانلود کن ... باشه ؟

اینم لینک دانلود : http://hamidsaharak.persiangig.com/audio/hamid-asire-sarnevesht.mp3

 

:: نوشته شده توسط حمید ::

نوشته شده توسط سحر و حميد در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 14:28 | لینک ثابت |

عمیق ترین درد چیست؟
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.

 
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد. 
 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

 

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 4:9 | لینک ثابت |

آخرین آف سحر ...
سلام به همه ...

اینم از ماجرای من و سحر ...

اینم آخرین آف که سحر برام گذاشته بود ( در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۸۶ ) :


Sahar : (8/9/2007 12:08:25 PM): salam,

 
Sahar : (8/9/2007 12:08:38 PM): khooobi? che khabar?

 
Sahar : (8/9/2007 12:09:48 PM): ruze mard az khooone zang zadam gushi ro barnadashti. hamoon ruz namzad kardam. az donia bizaram hamid. hame dorane namzadi ro ba eshgh migzarooonand vali man ba ye donia shekast.

 
Sahar : (8/9/2007 12:09:52 PM): bye.

------------------------------------------------------------------------

سحر یک آهنگ برای دانلود میزارم حتما برو گوش بده ...

اینم آهنگ :

دانلود آهنگ  128

دانلود آهنگ  64

------------------------------------------------------------------------

دیگه هیچی برای گفتن ندارم ... زبونم بند اومده ... خدا همیشه پشت و پناهت باشه سحر ... انشاالله که خوشبخت بشی.

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 6:4 | لینک ثابت |

ای کسانی که مامور دفن من هستید به هنگام بردنم . . .

 ای کسانی که مامور دفن من هستید به هنگام بردنم . . .

 

جنازه ام را در کفن سیاه رنگی بپیچید تا بدانند هر چه سیاهی بوده از آن من بوده است .

 

دستانم را از کفن بیرون بگذارید تا بدانند با دست خالی به سوی دیار نیستی می شتابم.

 

چشمانم را باز بگذارید تا بدانند چشم به راه جان سپردم.

 

لبانم را باز بگذارید تا بدانند تا آخرین لحضات با فریاد دوستت دارم خاموش شده ام .

 

سپس قطعه یخی را بر تابوتم بگذارید تا بجای تنها یارم بر مزارم گریه کند.

 

 و

 

 اسمم را بر مزارم ننویسید تا زودی از یاد بروم.

 

 

 

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 15:30 | لینک ثابت |

و سحر هم به خانه بخت میرود
سلام سحرم ... خوبی ... البته ببخشید باید از این به بعد بگم سحر ... چون دیگه مال من نیستی ... چون عهدی که با هم بسته بودیم که به هم برسیم دیگه تمام شد ... سحر خیلی دلم برات تنگ شده ... سحر میدونی دیشب کجا بودم ؟ ... دیشب رفته بودم حرم خمینی ... از شب تا صبح اونجا بودم ... وای سحر نمی دونی چقدر بقض تو گلوم گیر کرده ... سحرم الآن که دارم اینو برات می نویسم اشک از چشمام مثل یک رود سرازیر شده ... سحر راستی یک خبر ... یادته تو حرم خمینی یک آبخوری گرد بود؟ ... همونی که با هم رفتیم اونجا تو آب خوردی بعد من لیوان دهنی تورو خوردمو بال در آوردم ... یادته؟ ... اون آبخوری را کندن ............. سحر نمی تونم تصور کنم تا چند ماه دیگه می خوای با پسری ازدواج کنی که اون پسر من نیستم ... یعنی واقعا حقیقت داره ؟ ... فکر کنم تو به من داری دروغ میگی که من راحت تر بتونم ترکت کنم ... یعنی مطمئن هستم که داری به من دروغ میگی ... سحر خیلی دوست داشتم و دارم ... ولی دیگه حتی جرات اینو ندارم که بهت بگم دوستت دارم ... حتی نمیتونم بهت بگم دلم سحرم ... حتی دیگه نمیتونم بهت بگم عاشقتم ... نمیدونم شاید تو مقصر نیستی ... من اینو میدونم که دختری و از خودت نمی تونی اراده داشته باشی ... اینم یکی از بد بختیهای منه ... خودت که میدونی من همیشه بد بخت بودم و هستم ... ولی نمی بخشمت اگه به دروغ گفته باشی که میخوای ازدواج کنی ... می فهمی ... نمی بخشمت ... امروز که بهت زنگ زدم می خواستم سرمو بگذارم رو شونه هاتو بهت بگم سحر دوستت دارم ... ولی نه من میتونستم و نه این که تو میذاشتی ... سحر وقتی باهات داشتم حرف می زدم بقضم داشت می ترکید ولی جلو خودمو گرفتم ... سحر دیگه طاقت ندارم بنویسم ... امیدوارم در زندگیه آییندت خوشبخت باشی ... بای  

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 5:6 | لینک ثابت |

گفتن دوستت دارم به تو چه معنی داره ؟!!
گفتن دوستت دارم به تو چه معنی داره؟

((د)):

داشتن تو،حتی برای لحظه ای به تمام عمر بی کسی ام می ارزد.همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور میکند.

((و)):

وابسته تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد.

((س)):

سرسپرده برق نگاه توام،لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی.

((ت)):

تک ستاره شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم.

((ت)):

تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست.

((د)):

دوری از تو را باور ندارم،حتی در رویا،که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام.

((آ)):

آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند،وقتی به دریای ناآرام اشکهایم می نگری.

((ر)):

راز مرگ دلتنگی هایم،روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصیبم باشد.

((م)):

چه جوری بگم دوست دارم.....

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 20:47 | لینک ثابت |

با من باش

اینک که تو در کنارم نیستی درد دلم را به چه کسی بگویم؟

 

دلم در حسرت دیدار با تو است ، دیداری که شاید دلم دوباره امیدوار به زندگی شود.....

 

تو ای تمام هستی ام بدان که دیدن تو برایم تبدیل به یک خواب و رویا شده است....

 

شاید دوباره و یا شاید هرگز!

 

به امید دیدن دوباره تو به انتظار نشسته ام و دلم را به فردای با هم بودنمان

 

 خوش کرده ام..... اگر زنده ام به امید رسیدن به تو زنده ام...

 

ای هوای زنده بودنم شعار است که میگویم ستاره ها را از آسمان برایت میچینم

 

 و یا خورشید را با شبهایت آشتی میدهم ، شعار است که میگویم به اندازه یک دریا

 

برای تو اشک ریختم اما این که میگویم بدون تو حتی یک لحظه هم نمیتوانم

 

 زندگی کنم شعار نیست!

 

یک حقیقت تلخ است که شاید باور کردنش برای آنان که طعم عشق را نچشیده اند

 

سخت و دشوار باشد . اما من یک دیوانه ام ، من همانی هستم که دل به دریا زده ام

 

، دل به دریایی که یا در آن غرق میشوم یا با تو به ساحل خوشبختی ها میرسم....

 

حالا که با تو در این دریایی که هر لحظه ممکن است طوفانی شود همسفر شده ام

 

 بیا تو برای من قایقی شو و من برای تو یک مجنون!

 

به من محبت برسان که دلم مثل یک کویر شده است که در حسرت یک قطره باران است....

 

وقتی تو نیستی انگار من نیز نیستم ، تو که باشی من هستم

 

و تو هستی و یک دنیا خوشبختی!

 

دل من یک دل کهنه است ، دلی که بارها زیر پاهای بی وفایان له شده

 

شکسته شده و بی احساس شده است اما از لحظه اینکه تو را دید دوباره

 

 یک دل عاشق و پر امید شد ، پس کاری نکن دوباره این دلم شکسته شود

 

 که اگر اینبار شکست دیگر هیچ امیدی به آن نیست!

 

با تو زنده ام ، بی تو میمیرم ،  دور از تو پریشانم ، در کنار تو شادابم!

 

پس ای عزیز راه دورم با من باش ، و تا ابد دوستم داشته باش.

 

 

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 9:13 | لینک ثابت |

قلب آسمونی
قدیما شروع کردن برام خیلی آسون بود، خیلی راحت، به راحتیه یک خنده کودکانه از ته دل، کودکی که داری قلقلکش می دی. توجه کردی؟ بدون هیچ تلاشی می خنده، خیلی عمیق، از ته دل. اما وقتی یک آدم بزرگ رو قلقلک می دی، یا ناراحت می شه یا اگرم لبخندی بزنه از تصنعی بودنش حالت به هم می خوره. واسه همینه که قلقلک دادن یک آدم بزرگ، نه تنها لذتی نداره که چندش آور هم هست. اما برعکس، قلقلک دادن یک بچه! اون خنده کودکانه اونقدر نشاط بخشه که غم و غصه های تو رو هم از یادت می بره. می تونی امتحان کنی!
حالا هم من دیگه همون آدم بزرگه شدم، همون که خندیدن براش سخت شده و تصنعی، شروع کردن هم همینطور..
ولی یه روز یه دوست میاد سراغ این آدم بزرگه، دوستی که بوی تمام اون بچگی کردنها، اون خنده های از ته دل، اون ذلالی و شفافی دوران نوجوانی رو همراه خودش میاره و زنده می کنه. دوستی که باعث می شه آدم بزرگه بعد از سالها بره سراغ دفتر های خاطراتش... و اونم چه خاطراتی، چه روزایی، چه خنده هایی...
و این بار هم با هم خندیدیم، خنده هایی که آخرش به بغض عمیقی ختم شد، بغضی که عینه یه تیغ به قلبهامون زخم می زد، وقتی رویاها و آرزوهامون رو با هم مرور کردیم... اون بلند پروازیهای کودکانه رو... و امروزمون رو... وای که چقدر قلبمون می گرفت. از اون همه زخم پاره پاره می شد
دوست من! بیا باز هم تو اون رویاها پرواز کنیم، رویای زندگی، رویای ساختن، رویای پرواز...
شاید وقتی از این پرواز برگشتیم، قلبمون اونقدر آسمونی شده باشه که بتونیم روی زمین هم بپریم.....
 
 

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 22:22 | لینک ثابت |

گرچه نیستم اما در وجودم نفس می کشی
سلام زیبای من

دلم برای حضورت تنگ شده و جاده ی آمدنت را بر روی تمامی صفحات زندگیم نقاشی کرده ام. نازنینم صفحه ی قلبم گرچه دیربازیست بی رنگ شده است اما نور بودنت به آن زندگی می بخشد و سرنوشتم را لبریز از کنار تو بودن می کند. من گرچه نیستم اما ثانیه هایم برای تو و با تو می گذرد. من گرچه نیستم اما نفسم تنها همنفسش را هر لحظه به یاد می آورد. من گرچه نیستم اما تو همچنان در وجودم نفس می کشی. نفسکم تو در قلب من خواهی ماند تا ابدها تا بی نهایت ها 

من با کوله باری از عشق تو به بهشت مهر می روم اگرچه شاید در زنجیر سرنوشتم اسیر شوم و دیر بازگردم اما ستاره ی من لحظه لحظه های دوریت را به یاد عشق زیبایت کنار هم می چینم تا برایت با اشکایم آسمانی بلورین بسازم تا روزی در آغوشت در آن آسمان پرواز کنم.....

دوستت دارم حمیدکم

...::: نوشته شده توسط سحر :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 9:1 | لینک ثابت |

ولینتاین برو تو مبارک ...

سلام سحر ... خوبی؟ ... ولنتاین بر تو مبارک ... به خاطر این مناسب یک سری عکس قشنگ می گذارم برو ببین

بقیه عکس ها در ادامه مطلب ...

...::: نوشته شده توسط حمید :::...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سحر و حميد در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 23:44 | لینک ثابت |

همســـــفر مـن ....

اي ياد تو در ظلـــــمت شب همســـــفر مـن 
وي نام تو روشــــــــــنگر شام و ســــحر مـن 
جز نـــــــــقش تو نقشي نبود در نظـــــر مـن 
شب ها منم و عشق تو و چشـــــم تر مـن

در عطر چمن هاي جهان بوي تو ديــــــــــدم
در برگ درخـــــتان سر گيسوي تو ديـــــــــدم 
هر منظــــــــره را منظري از روي تو ديــــــــدم 
چشم همــه ي عالميان سوي تو ديــــــــدم

غم نيست كســي را كه دلش سوي خدا بود 
در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود 
جانــــش به درخشــــــــندگي آينــــــــه ها بود 
بيچــــــــاره اســـــــــيري كه گــــرفتار طلا بود

هر جا نگـــــــرم يار تويي جز تو كسي نيست 
از غم نفســم سوخت ولي همنفسي نيست 
بي نغمـــه ي تو باغ جهان جز قفسي نيست 
غيـــــــر از تو به فرياد كسان دادرسي نيست

مــــــــــــحروم كسي كز تو جدا بود و ندانست 
در گــــــوش دلـــــش از تو صدا بود و ندانست 
آثار تو در ارض و ســــــــــــما بود و ندانــــست 
عالم همه آيــــــــــات خدا بود و نـــــــدانست


هــــــر پل كه مرا از تو جدا كرد شـــــكستم 
هر رشــــته نه پيوند تو را داشت گسستم 
آن در كه نشـــــــد غرفه ي ديدار تو بستم
صد شــــــكر كه از باده ي توحيد تو مستم

من بي كســــــــم و جز تو خدايي كه ندارم 
گر از ســــــر كـــــويت بـــــــروم رو به كه آرم 
بر خـــــــاك درت گريه كنان ســر بـــــــگذارم 
خواهــــــــم كه به آمرزش تو جان بسپارم

اينســـت دعاي شب و ذكر سحرمن

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 5:42 | لینک ثابت |

عشقم فدای تو ...

عشقم برای تو ، احساسم برای تو ، زندگی ام برای تو ، من هیچ نمیخواهم!

با قلب و احساس من بازی کن ، این قلب سرگرمی تو....

تو شاد باش ، من میسوزم ، تو بی خیال باش ، من میسازم....

در راه عشق تو  مثل آتش سوختم و اینک نیز تنها خاکسترم بر جا مانده است....

خاکستری که تنها با باد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد....

در راه عشق تو  چه سختی هایی کشیدم ، چه شکنجه هایی دیدم ،چه غم

 و غصه هایی چشیدم ، و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم ، غرورم را شکستم

و از همه گناههایت گذشتم ، همه اینها فدای آن قلب بی وفای تو....

از آن سو تو از عشق سرد شدی ، از این سو من در عشق تو میسوختم 

 از آن سو تو بیخیال این دل عاشق من بودی ، از این سو من لحظه به لحظه

 به یاد تو و دلتنگ تو بودم .........

این دل من برای توست هر چه میخواهی آن را بشکن ، بشکن تا من نیز

  همچنان بسوزم ... سوختن در اتش عشق تو به من گرمای

 یک زندگی پر از امید را میدهد....

تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک میزنند نگاه کن

من نیزدر این سو با حسرت به تو نگاه می اندازم  و در حسرت آن

روزهایی مینشینم که در کنار هم بودیم ، عاشق هم بودیم ، و هیچکس

 مثل ما همدیگر را دوست نمیداشت!

عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من نیز با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم....

اگر با شکستن این دل من ، دیدن ان لحظه که در عشق تو میسوزم و 

 با عشقت میسازم تو را آرام  میشوی ، حرفی نیست دلم را بشکن و با آن بازی کن .....

 

 

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 6:45 | لینک ثابت |

سرنوشت

  سرنوشت

 

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی  دیگر سرنوشت!
 
  این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق!

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان؟

چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود!

چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد !

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما!

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ...
 
و آن سوی زندگی  یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود!

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟

ای سرنوشت تودیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار و بگذار بعد از این همه غم و غصه
 
 و اینهمه انتظار به آنچه که میخواهیم برسیم و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم!

این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل ،
 
آن سوی زندگی یک سرنوشت است و یک عالم بی خیالی!

ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت!

این داستان عاشقی مان را میتوان در قصه ها نوشت ...

داستانی برای عاشقان ، برای انان که میخواهند عشق را تجربه کنند...
 
 و بدانند یک عاشق چرا مجنون است و یک معشوق را گریان است!

آری سرنوشت آنها همین است !!!

 غم و غصه در لحظه های عاشقی و آخر سر یا خوشحالی یا گریه و زاری!
 
...::: نوشته شده توسط حمید :::...
نوشته شده توسط سحر و حميد در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 7:42 | لینک ثابت |

یک سال گذشت ...

یک سال رفت ... از آشنایی من و سحر ... اون دوران آشنایی چه شیرین بود ...

کاش می شد همیشه به همان صورت بماند ... کاش همیشه در کـــــنارم بود ...

کاش فرصت این را پیدا می کردم که زندگی ام را فدای اون صدای مهربانش کنم ...

کاش با تو آشنا نشده بودم تا همیشه حسرت با تو بودن را نخورم ...

کاش ... کاش ... کاش ...

ولی انســــــــــان ها هیـــــچ وقت به کاش هایشان نمی رسند ... کاش
------------------------------------------------------------------------
 

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 0:25 | لینک ثابت |

بی کلام ... (عکس)

...::: نوشته شده توسط حمید :::...

نوشته شده توسط سحر و حميد در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 15:21 | لینک ثابت |

بهترين روز زندگي من = روز تولد سحرکم
سحر عزيزم

تمام هستي من، همسفر روياهاي من و تنها ستاره ي تنهايي من، دوستت دارم. بهترين روز زندگي ام روز تولد توست. ۲۵ شهريور سالروز تولدت مبارک

نامزدت : حميد از تهران                  

سحرکم تولدت مبارک ... دوستت دارم

---------------------------------------------------------------------

سحر جونم يک سوال ؟

جمله بالا هموني که اون اول نوشتم برايت آشنا نيست ؟

يادته تو نوشتي نامزد يادته ؟ ... پس چرا داري ترکم مي کني ؟ ...

ولي سحر من خيلي درس گرفتم ... فهميدم آدم هيچ وقت نبايد راست بگه ... فهميدم آدم هيچ وقت نبايد رو راست باشه ... فهميدم آدم آفريده شده که بهش خيانت کنن و اونم به همه خيانت کنه ... فهميدم آدم فقط بايد تو خيال خودش عاشق بشه ...

سحر حميدت مرده ... من الآن يک مرده متحرکم ... کاش اينو مي فهميدي ... يادته ديشب آمدي نت؟ ... سحر يک چيزي گفتي که قلبم شکست ... شايد اصلا يادت نباشه ... سحر تو به من قول داده بودي ... سحر هميشه بهم ميگفتي آدما يک روزي همديگرو جا مي گذارن ... بهم ميگفتي که تو هيچ وقت اين کارو نمي کني ... و از اين مي ترسيدي که من ترکت کنم ... ولي ديدي ... ديدي من هستم و تو داري ميري ... سحر باور کن من خيلي بد بختم ... تو هم بد بختي ... سحر کاش هيچ وقت عاشقت نشده بودم که اين طوري عذاب بکشم ... سحر الآن دارم گريه مي کنم ... خودت اخلاق منو ميدوني که ... ميدوني هيچ وقت گريه نمي کنم ... يعني گريه ام نمي گيره ... پس بدون وقتي دارم گريه مي کنم يعني خيلي دلم پره ... ولي سحر اشکالي نداره ... يادته بهت مي گفتم زندگي من پر از بد بختي و مشکلاته؟ .... يادته ؟ ... اينم يکي از بد بختي ها و اتفاقاتشه ... ولي از يک چيزي خيلي خوشحالم ... از اين که اگه از پيشم بري از تمام اين بد بختي ها راحت ميشي ... سحر واقعا منو ببخش ... به دو دليل ... اوليش اين که کاش تو زندگي تو نبودم تا اين همه صداي حق حق و صداي ريزش اشکاتو نمي شنيدم ... کاش اصلا به دنيا نيامده بودم ... کاش دستم مي شکست و جواب پي ام تو را نمي دادم ... کاش از من مي خواستي خود کشي کنم کاش ... کاش ... کاش .... ولي خودت گفتي که آدما هيچ وقت به کاش هاشون نميرسن ... سحر من خيلي بد بختم ... سحر حتي گريه کردنم هم بايد تو تنهايي باشه ... سحر اينا رو نمي گم که دلت به حالم بسوزه و به خاطر دلسوزي پيشم بموني ... ولي خوب دلم پره ... کلي حرف دارم که حتي به تو که عزيز ترين کس من هستي نمي تونم بگم ... من يک انسان فراموش شده ام ... خودت هميشه ميگي ... ميگي تو بايد فراموش بشي ... سحر حتي براي آخرين بار حاضر نشدي منو ببيني ... او موقع که تو اصفهان بودي را ميگم ... حتي ارزش اينو نداشتم ؟ ... سحر آخه من به کي بگم ... سحر دلم پره ... ولي نمي خوام تو ناراحت بشي ... هيچي بهت نمي گم ... سحر باور کن بد ترين چيزي که ممکنه تو زندگيم بيوفته ناراحتيه تو هست ... سحر منم آرزو دارم ... آرزو دارم سرم را بگذارم رو پاهات و مثل خر گريه کنم ... سحر حميدت مرد ... آخه من به کي بگم ... هان؟ ... خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدايا منو بکش تا از اين زندگي راحت بشم ... خدايا به خدايي خودت قسمت ميدم ... ترو جون تمام امام ها و پيغمبر ها يي که آفريدي همين امشب منو بکش ... آخه چرا منو آفريدي من نمي خواستم تو اين دنيا باشم ... سحر من بهت نياز دارم ولي چه فايده تو ديگه حتي معني نياز رو هم فراموش کردي ... اينو خودت گفتي ... گفتي ديگه نمي فهمي نياز يعني چي ... سحر من ميدونم تو اوضاع بدي هستي ... به خدا قسم مي دونم ... ولي اين رسمش نيست ... سحر باور کن اين رسمش نيست ... سحر له شدم ... ولي من يک آرزو مي کنم ... آرزو مي کنم صدها مثل من له بشن که تو به خوشبختي برسي ... سحر از اين که دلم شکسته ناراحت نيستم ... از اين که مي خواي بري ناراحتم ... سحر ولي اينو بدون هر موقع که اراده کني من خاک زير پاتو بوس مي کنم ... سحر با اين کارت زندگي را از من گرفتي ... سحر يادته هر موقع مي ديدي که ۲ تا عاشق همديگر را ول مي کردن تعجب مي کرديم ... مي گفتيم آخه چرا ... مي گفتيم ما هيچ وقت همديگر را ول نمي کنيم ... ولي ... سحر هيشکي را ندارم باهش دردودل کنم ... هيشکي ... سحر اين تنها ۰.۰۰۰۰۰۰۰۱ از حرف هايي بود که تو دلم سنگيني مي کرده ... ببخشيد که گفتم ... من بايد برم ... سحر فقط بدون نمي تونم براي دوست داشتنم حدي تعيين کنم ... سحر کاش مي فهميدي عاشق شدن يعني چي ... کاش ... سحر از اين که ناراحتت کردم منو ببخش ... به خدا نمي خواستم چيزي بگم ... ولي ديگه نمي تونستم ... سحر باور کن اگه اينا رو بهت نمي گفتم يک بلايي سر خودم مي آوردم ... يعني خود کشي مي کردم ... سحرم مواظب خودت باش ... سحر من خيلي نگرانتم ... زابل شهر خوبي نيست ... ترو خدا قسمت ميدم مواظب خودت باش ... با باي عزيزکم ... عشقکم ... عمرکم ... هستيکم ... ماماني جونم ... سحر باور کن خداي مني ... سحر اميدوارم به اين حرفهام نخنديده باشي ...

دوستت دارم قد خدا ... با باي

...::: نوشته شده توسط حميد :::....

نوشته شده توسط سحر و حميد در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 4:16 | لینک ثابت |

پیشنهاد این سایت به دوستان

نام شما

ایمیل شما
نام دوست شما
ایمیل دوست شما